گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند........باز شادیم که یاران زغم ما شادند
...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
امشب خیلی حالم بده 

یکی از بدتریرین شبای زندگیمه خوابم نمی بره

مثلا بعد 4 ماه برگشتیم خونه که یه تنوع بشه خانواده هامونم ببینیم از اونطرف خبر میاد برادر خانوم و زنش می خوان جدا شن بعد 2 ساعت می شنوم خواهرم و شوهرشم می خوان طلاق بگیرن

خدایا چه خبره ؟ بابا مصیبت 2 تا 2 تا ؟ 

خدایا خودت درستش کن وقتی به آینده فکر می کنم خیلی می ترسم

اخه اونا هیچی بچه شون چی ؟ پدر مادرا چی؟ بدبختا می دونم الان خوابشون نمی بره

لعنتی چرا باید اینطوری شه . دلم داره پاره میشه ؟

فکر می کردم طلاق واسه فیلماس 

خدایا  بدجوری داغون شدم التماس می کنم 

نذار عزیزامون زندگیشون بپاشه 

خواهش می کنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

امروز چهار شنبه 19/7/91 هست. تقریبا تا چند روز دیگه 26 سالم تموم میشه

وای چقدر زندگی سریع می ره

وقتی این وبلاگو راه انداختم 18 سالم بود

خیلی جالبه آدم یه دفترچه خاطرات داشته باشه که هیچ کدوم از دور و بریاش ندونن اما خیلی از ادمایی که تو دنیای مجازی هستن و هیچ وقت نمی بیننش نوشته هاشو می خونن

این روزا درگیر دنیای جدیدی شدم

دنیایی که خیلی با اون 18 سالگیم فرق داشت دیگه اون زندگی توام با عشق عاشقیای جوونی افسردگی و گوشه نشینیا از بین رفته

الان چیزی شونه هامو سنگین کرده و اون بار مسئولیت زندگیه

کلی ایده های خوب تو ذهنم هست

اما با قیمتای دلار که روز به روز کم و زیاد می شه نمیشه ریسک کرد

امیدوارم دفعه بعد که پست می ذارم حالا یک سال 2 سال یا بیشتر موفقیتی که تو ذهنم هستو بدست بیارم...

خداحافظ 26 سالگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

 

چه دنیاییه!!!

 

امروز بعد از تقریبا دو سال به وبلاگم سر زدم اونم کاملا تصادفی...

چه قدر باحال ! همیشه پیش خودم می گفتم وبلاگم برام یک دفترچه خاطره می شه

جالبه ، واقعانم شد.... از اون پست اولم گرفته تا آخری هر کدوم تو موقعیت های خاص بود که خوندنش برام خیلی جالب بود

فکنم یه 6 سالی از درست کردن این وبلاگ می گذره

کاش بیشتر داخلش مطلب میذاشتم که الان از خوندنشون لذت ببرم ...

مسئله جالبتر اینکه تعداد نسبتا زیادی از دوستان به این وبلاگ غیر اکتیو نظر دادند که ازشون ممنونم

اگه بخوام در مورد اون زمان بگم باید بگم واقعا دوران بد یا بهتر بگم سیاهی از زندگیم بود ... طوری که حتی تو این وبلاگم نمی تونست مشکل اصلیمو بگم

اما الان همه چی تغییر کرده ، زندگیم عوض شده نمی گم فوق العاده شده اما می تونم ادعا کنم خیلی از اطرافیانم خوشبخت ترم ، مشکل بزرگ زندگیم حل شده الان دیگه خودمو کوچیک تر حقیرتر ضعیف تر از دیگران نمی دونم

الان دیگه تنها نیستم خیلی هارو دارم که وجودشون زندگیو برام لذت بخش کرده

راستش قصد داشتم عنوان وبلاگو تغییر بدم چون واقعا با روحیاتم سازگار نیست اما برای اینکه شکل و شمایل این دفتر خاطرات تغییر نکنه  عوضش نمی کنم

بازم از اینکه هرزگاهی دوستان نظر می ذارن ممنون ( گر چه بیشتر از %90 تبلیغاتیه d:)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
 

ساعت 3:09 سیزدهم اسفند 87 هست

من هنوز نخوابیدم یک فکر هنوز منو بیدار نگه داشته

یک یاد ، یک خاطره

آره امشب بعد مدتها یاد تو افتادم ، یاد اون روزای قشنگ ، روزایی که هیچ وقت از یادم نمیره

امشب بدجوری اون حس قدیمی برام تازه شده

همون حسی که اگه یه شبم ازت بی خبر بودم خوابو از چشام می گرفت

آره با اینکه فقط یه شبه که ندیدمت ولی فکر می کنم شبای  بی شماریه که ازت دورم

آه ه ه ه ... ای کاش فقط فکر می کردم که دورم

چه خوابی بود دیشب ، کاش هیچوقت از اون خواب بیدار نمی شدم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
بهشت خيال
 
زمان در حال گذر است و من اينجا ايستاده ام و به دور دست ها مي نگرم ، به دوردست هايي كه در خيالم نزديك مي نمايند،
كي از اين خيال وهم انگيز بيرون خواهم آمد ؟ نمي دانم ، اما مي دانم مدتي چند است كه روحم را به اسارت برده.
اين اسارت را دوست دارم به خاطر بودن در كنار تو
دوستش دارم زيرا در اين اسارت من و تو آزاد هستيم
آزاديم تا هر آنچه خواهيم انجام دهيم ، به هر كجا كه مي خواهيم پرواز كنيم تا هر زمان كه مي خواهيم لذت با هم بودن را تجربه كنيم
آزاديم زيرا تنهاييم در ميان زيبا يي ها در ميان بهشت روياهايمان
آري اينجا ديگر دلواپسي نيست ، دگر كينه و بد گماني جايي ندارد ، اينجا غم فراق واژه اي گنگ است
اينجا فقط تو را مي بينم و وجود توست كه آرامش بس شور انگيزي به من هديه مي دهد
اينجا آرامشيست كه عمري در تشنگي آن بسر مي بردم
من تشنه در سراب بشريت به دنبال آن مي گشتم غافل از اينكه در دوردست ها چند قدم فراتر از اين دنياي زندانگون آرامش درقالب آزادي وصف ناپذير در انتظار من بود
پس در اين بهشت خواهم ماند تا زمانيكه آخرين نفس را به عشق وجود تو بدمم
اينجا خواهم ماند براي هميشه
.
.
آه ه ه ه ، كجايم؟ چه مي نويسم؟؟ اين چه هست كه از گونه هايم جاري شده؟؟؟

87/1/12

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در دایره ای کامدن و رفتن ماست

ان را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین امدن از کجا و رفتن به کجاست


صورتک یاهو مسنجر




نوشته های پیشین
93/09/05 - 93/09/21
92/11/08 - 92/11/14
92/09/08 - 92/09/14
92/02/22 - 92/02/31
91/07/05 - 91/07/21
91/01/01 - 91/01/07
89/12/22 - 89/12/29
89/01/01 - 89/01/07
87/12/22 - 87/12/30
87/01/08 - 87/01/14
86/07/08 - 86/07/14
84/11/22 - 84/11/30
84/11/01 - 84/11/07
84/10/05 - 84/10/21
84/09/22 - 84/09/30
پیوندها
همزبون
منیره مانی
مریم های پرپرعاشق
sad girl