X
تبلیغات
تنها , ولی نه تنهاترین
گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند........باز شادیم که یاران زغم ما شادند
.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

امروز چهار شنبه 19/7/91 هست. تقریبا تا چند روز دیگه 26 سالم تموم میشه

وای چقدر زندگی سریع می ره

وقتی این وبلاگو راه انداختم 18 سالم بود

خیلی جالبه آدم یه دفترچه خاطرات داشته باشه که هیچ کدوم از دور و بریاش ندونن اما خیلی از ادمایی که تو دنیای مجازی هستن و هیچ وقت نمی بیننش نوشته هاشو می خونن

این روزا درگیر دنیای جدیدی شدم

دنیایی که خیلی با اون 18 سالگیم فرق داشت دیگه اون زندگی توام با عشق عاشقیای جوونی افسردگی و گوشه نشینیا از بین رفته

الان چیزی شونه هامو سنگین کرده و اون بار مسئولیت زندگیه

کلی ایده های خوب تو ذهنم هست

اما با قیمتای دلار که روز به روز کم و زیاد می شه نمیشه ریسک کرد

امیدوارم دفعه بعد که پست می ذارم حالا یک سال 2 سال یا بیشتر موفقیتی که تو ذهنم هستو بدست بیارم...

خداحافظ 26 سالگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

 

چه دنیاییه!!!

 

امروز بعد از تقریبا دو سال به وبلاگم سر زدم اونم کاملا تصادفی...

چه قدر باحال ! همیشه پیش خودم می گفتم وبلاگم برام یک دفترچه خاطره می شه

جالبه ، واقعانم شد.... از اون پست اولم گرفته تا آخری هر کدوم تو موقعیت های خاص بود که خوندنش برام خیلی جالب بود

فکنم یه 6 سالی از درست کردن این وبلاگ می گذره

کاش بیشتر داخلش مطلب میذاشتم که الان از خوندنشون لذت ببرم ...

مسئله جالبتر اینکه تعداد نسبتا زیادی از دوستان به این وبلاگ غیر اکتیو نظر دادند که ازشون ممنونم

اگه بخوام در مورد اون زمان بگم باید بگم واقعا دوران بد یا بهتر بگم سیاهی از زندگیم بود ... طوری که حتی تو این وبلاگم نمی تونست مشکل اصلیمو بگم

اما الان همه چی تغییر کرده ، زندگیم عوض شده نمی گم فوق العاده شده اما می تونم ادعا کنم خیلی از اطرافیانم خوشبخت ترم ، مشکل بزرگ زندگیم حل شده الان دیگه خودمو کوچیک تر حقیرتر ضعیف تر از دیگران نمی دونم

الان دیگه تنها نیستم خیلی هارو دارم که وجودشون زندگیو برام لذت بخش کرده

راستش قصد داشتم عنوان وبلاگو تغییر بدم چون واقعا با روحیاتم سازگار نیست اما برای اینکه شکل و شمایل این دفتر خاطرات تغییر نکنه  عوضش نمی کنم

بازم از اینکه هرزگاهی دوستان نظر می ذارن ممنون ( گر چه بیشتر از %90 تبلیغاتیه d:)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
 

ساعت 3:09 سیزدهم اسفند 87 هست

من هنوز نخوابیدم یک فکر هنوز منو بیدار نگه داشته

یک یاد ، یک خاطره

آره امشب بعد مدتها یاد تو افتادم ، یاد اون روزای قشنگ ، روزایی که هیچ وقت از یادم نمیره

امشب بدجوری اون حس قدیمی برام تازه شده

همون حسی که اگه یه شبم ازت بی خبر بودم خوابو از چشام می گرفت

آره با اینکه فقط یه شبه که ندیدمت ولی فکر می کنم شبای  بی شماریه که ازت دورم

آه ه ه ه ... ای کاش فقط فکر می کردم که دورم

چه خوابی بود دیشب ، کاش هیچوقت از اون خواب بیدار نمی شدم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
بهشت خيال
 
زمان در حال گذر است و من اينجا ايستاده ام و به دور دست ها مي نگرم ، به دوردست هايي كه در خيالم نزديك مي نمايند،
كي از اين خيال وهم انگيز بيرون خواهم آمد ؟ نمي دانم ، اما مي دانم مدتي چند است كه روحم را به اسارت برده.
اين اسارت را دوست دارم به خاطر بودن در كنار تو
دوستش دارم زيرا در اين اسارت من و تو آزاد هستيم
آزاديم تا هر آنچه خواهيم انجام دهيم ، به هر كجا كه مي خواهيم پرواز كنيم تا هر زمان كه مي خواهيم لذت با هم بودن را تجربه كنيم
آزاديم زيرا تنهاييم در ميان زيبا يي ها در ميان بهشت روياهايمان
آري اينجا ديگر دلواپسي نيست ، دگر كينه و بد گماني جايي ندارد ، اينجا غم فراق واژه اي گنگ است
اينجا فقط تو را مي بينم و وجود توست كه آرامش بس شور انگيزي به من هديه مي دهد
اينجا آرامشيست كه عمري در تشنگي آن بسر مي بردم
من تشنه در سراب بشريت به دنبال آن مي گشتم غافل از اينكه در دوردست ها چند قدم فراتر از اين دنياي زندانگون آرامش درقالب آزادي وصف ناپذير در انتظار من بود
پس در اين بهشت خواهم ماند تا زمانيكه آخرين نفس را به عشق وجود تو بدمم
اينجا خواهم ماند براي هميشه
.
.
آه ه ه ه ، كجايم؟ چه مي نويسم؟؟ اين چه هست كه از گونه هايم جاري شده؟؟؟

87/1/12

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

حالم از همه آدما به هم مي خوره

از اينهمه دوروئي از اينهمه بي عدالتي از اينهمه دروغ ديگه از همه بدم اومده حتي نزديكترين دوستام

خسته شدم از اينكه مي بينم آدمايي كه اونارو دوست خودم مي دونم و كلي روشون حساب مي كنم هنوز چند مدت از آشنائيمون نگذشته بديهاشون بهم رو مي شه تو چشمهاي من نگاه مي كننو بهم دروغ مي گن از اينكه اينقدر راحت از اعتماد آدم سو استفاده مي كنن اينقدر راحت احساسات آدمو به بازي مي گيرن

خسته شدم از آدما از اينكه اينقدر خودخواهن آخه چرا فكر مي كنن واسه رسيدن به سود خودشون بايد دست به هركثافت كاري بزنن چرا وقتي دارن به يه چيزي مي رسن حتي يه لحظه به ديگران به دوستاشون به كساني كه ادعا مي كنن از جونشونم براشون مهمترن فكر نمي كنن يه لحظه به اين فكر نمي كنن كه به سر ديگران چي مياد اصلا براشون مهم نيس كه ديگرانم براي خودشون عالمي دارن فكر اينو نمي كنن كه دنيايي كه براي خودشون ساختن و كسي رو توش راه نمي دن مي تونه براي همه وجود داشته باشه با اينكه مي دونن عاقبت همه ي آدما كجاست به همين راحتي انسانيت رو زير پا مي ذارن

انسانيت؟!! نمي دونم اولين بار كي اين كلمه رو به عنوان يه صفت خوب و پسنديده واسه آدما بكار برد ولي فكر مي كنم يا خيلي خوش خيال بود يا واقعا تودنيايي نبود كه من الان توش زندگي مي كنم دنيايي كه حتي بهم اين اجازه رو نمي ده به نزديكترين كسام اعتماد كنم انقدر تناقض و دورويي توشون ديدم كه ديگه جرات اين كارو ندارم

حالم از همه دوستام به هم مي خوره اونا مستحق اونقدرارزشي نيستن كه براشون قائلم

امشب دوست دارم بگم كه از همتون متنفرم مي خوام فرياد بزنم

شايد ...

شايد اينطوري براي يكبارم كه شده فقط به خودم فكر كرده باشم

 

۸۶/۷/۱۰

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

پشت این نور يكي به يادمه

سلام

واژه اي تكراري

مثل هميشه كه بهم ميرسيم ميگيم

ولي نه          به نظر من نبايد گفت تكراري

تمام سلام ها باهم فرق مي كنه

 همونطور كه تمام به نام خداها باهم فرق مي كنه همه شون شروع كننده كاري نو هستن كاري كه با دفعات پيش متفاوته همه شون دوست ندارن مثه روزاي قبل باشن همه شون مي خوان فرق كنن

اره منم دوست دارم عوض شم تو هم دوست داري عوض شي شايد ظاهرمون تغيير نكنه و مثه سلام هميشه يه جور باشه ولي مهم ترين چيز همون باطنه كه مي خوام درستش كنم                           مي خوام عوض شم

مي خوام همه چيزو فراموش كنم دوباره از نو

يعني ميشه ؟     اره     بايد بشه

 ايندفعه مي خوام خدارو بيشتر تو كارم دخالت بدم نه اينكه تموم شد تازه ازش كمك بخوام

اين چند روز بي كار نبودم يه كنفرانس خيلي طولاني تو ذهن به پا بود اخرش نتيجه اش همين شد

شايد واسه اخرين بار باشه ولي ايندفعه با اخرين قدرتم شروع مي كنم

اولين كاري كه مي خوام بكنم اينه كه ارتباط با خدامو بيشتر كنم

 هيچ كي تو دنيا اندازه اون نمي تونه كمكم كنه اينو تو اين مدت فهميدم ميشه گفت به يقين رسيدم

 همه به فكر خودشونن اگه هم بخوان نمي تونن كاري كنن چون هيچكي تو رو درك نمي كنه

نمي دونم چرا يه دفعه اينطوري شدم ولي فكر مي كنم خواب ديشب خيلي تاثير داشت عجب خوابي بود هيچ موقع يادم نميره

نه ,فقط يه خواب ساده منو عوض نكرد خيلي اين چند روز روش فكر كردم شايد اين خواب تكميل كرد افكارمو

ولي خدايا ازت ممنونم به خاطر اينكه با اين خواب منو بيدار كردي, يعني اميدوارم همينطور شه

از فردا مي خوام جهانو يه جور ديگه ببينم, همونطور كه تو خوابم ديده بودم

 دوست دارم اين روز هميشه تو ذهنم بمونه يعني ميشه اينطوري شه؟ يا فقط مثه همون خواب گذشتني هست و فقط امروز اين طوريم

نمي دونم        نه       مي دونم ,  بايد همين طور باشه اينو از خدا مي خوام

خيلي دوسش دارم نمي دوني چه جاهايي تو زندگيم كمكم كرده اين دفعه هم مي كنه اره مطمئنم

ولي حالا كه فكر مي كنم مي بينم خيلي جا ها تو زندگيم بهش پشت كردم يعني اونم الان بهم پشت مي كنه؟ و منو تنها مي ذاره ؟

نه,    نمي دونم      فقط مي دونم كه مي دونه الان با تمام وجودم محتاجشم

مثه هميشه اخرين در در خونه ي اونه منم الان پشت اون درم يعني درو باز ميكنه؟

خودش مي دونه اگه اين دفعه نشه ديگه واسه هيچ وقت نميشه پس خواهش مي كنم درو باز كن كه بد جوري تنهام         تنهاترينم نكن

 نمي كني   مي دونم

خدايا همين جا مي گم اگه اين دفعه پيروز شدم تمام نوشته هاي قبليمو پاك مي كنم

تمام خاطرات تلخو از ذهنم دور مي كنم

ديگه ازت جدا نمي شم مطمئن باش

واي امشب شايد از معدود شبايي باشه كه بدجوري منتظر صبح شدنشم اخه مي خوام از فردا شروع كنم از فردا مي خوام حرفو بذارم كنار   فقط عمل

برام دعا كنين

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 

راحت شدم

راحت شدم براي چند روز يا حداقل براي چند ساعتم كه شده راحت شدم

چه حسي داره وقتي ادم خودشو خالي ميكنه, تو اون لحظه مي خواد اندازه تمام بد بختيياش و تمام غصه هاش گريه كنه

اما انقدر دردش زياده كه نفس كم مياره گريش تبديل به هق هق ميشه ديگه نميتونه يك كلمه حرف بزنه همون كه گريشو ادامه بده خيليه

اره اين لحظه رو تجربه كردم ديگه نمي تونستم تحمل كنم انقدر بزرگ شده بود كه دلم گنجايششو نداشت داشتم نابود ميشدم چه بغضي بود تاحالا اينجور نشده بودم

 تو اون لحظه فقط يكيو مي خواستم كه گوش كنه, اخه مگه ميشه پشت كامپيوتر يكي بياد واسه من همدردي كنه

اره يكيو مي خواستم كه برم تو بغلش فقط گريه كنم يكيو مي خواستم كه فقط گوش كنه بفهمه تو اين دلم چي ميگذره خدايش نميتونستم تنهايي تحملش كنم مجبور شدم وگرنه هيچ وقت به كسي چيزي نمي گفتم

تازه دارم مي فهمم كه واقعآ خدا هر كاري بخواد مي تونه انجام بده قبلآهم ميدونستم ولي پيش خودم مي گفتم كه بعضي چيزا واقعآ دسته خودمون هست خيلي از كاراي روز مره و خيلي از تصميم گيري ها خيلي از جيزهايي كه تو بچگي مي ديدم يكي نميتونه اين كارو بكنه بهش ميخنديدم مي گفتم كه اين ديگه دسته خودته ميتوني ولي الان به سر خودم اومده

اره فكر مي كنم وقتي شنيد پيش خودش هزار بار خنديدو گفت اخه اين چيزيه ابنو كه هر كي از پسش بر مياد شايدم اين فكرو نكرد شايد فهميده بود كه اون بغضي كه تو گلوم هست به اين راحتييا به وجود نيومده بود شايد با اون گريه اي كه من ميكردم فهميده بود براي اينكه كار به ابنجا نرسه چقد تلاش كردم ولي نشد

تازه فهميده بود كه اين ظاهرم خيلي با درونم تفاوت پيدا كرده

تازه فهميد كه روزاي من خيلي بلندتر از روزاي اون شده و اين رنجي كه تو اين چند مدت كشيدم كل عمرش نكشيده بود

فكر كنم اون روز هزار بار خدارو شكر كرد كه مثه من نيست كاشكي منم حسه اونو داشتم

ولي نه من لياقتشو ندارم من خيلي ضغيفم اينو تازه فهميدم

خدايا تو كه ميدونستي من نميتونم چرا منو تو اين وضعيت گذاشتي

اخه چيو ميخواي ثابت كني

خدايا ,     نميتونم          باچه زبوني بگم           كم اوردم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیما | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در دایره ای کامدن و رفتن ماست

ان را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین امدن از کجا و رفتن به کجاست


صورتک یاهو مسنجر




نوشته های پیشین
92/02/22 - 92/02/31
91/07/05 - 91/07/21
91/01/01 - 91/01/07
89/12/22 - 89/12/29
89/01/01 - 89/01/07
87/12/22 - 87/12/30
87/01/08 - 87/01/14
86/07/08 - 86/07/14
84/11/22 - 84/11/30
84/11/01 - 84/11/07
84/10/05 - 84/10/21
84/09/22 - 84/09/30
پیوندها
همزبون
منیره مانی
مریم های پرپرعاشق
sad girl